ادمک
آدمک مرگ همين جاست بخند
آن خدايي که بزرگش خواندي
به خدا مثل تو تنهاست بخند
دستخطي که تو را عاشق کرد
شوخي کاغذي ماست بخند
فکر کن درد تو ارزشمند است
فکربکن گريه چه زيباست بخند

آدمک مرگ همين جاست بخند
آن خدايي که بزرگش خواندي
به خدا مثل تو تنهاست بخند
دستخطي که تو را عاشق کرد
شوخي کاغذي ماست بخند
فکر کن درد تو ارزشمند است
فکربکن گريه چه زيباست بخند


آتش عشق تو شد باده و درجام افتاد
هر که نوشید از آن در نظر عام افتاد
قسمت ما شد آن باده و آن آتش عشق
نوش کردیم،چه نوشی،چه سرانجام افتاد
دست در حلقه ي آن زلف دوتا نتوان كرد
تكيه بر عهد تو و باد صبا نتوان كرد
آنچه سعي است من اندر طلبت بنمايم
اين قدر هست كه تغيير قضا نتوان كرد
دامن دوست به صد خون دل افتاد به دست
به فسوسي كه كند خصم رها نتوان كرد
عارضش را به مثل ماه فلك نتوان گفت
نسبت دوست به هر بي سر و پا نتوان كرد
سرو بالاي من آنگه كه درآيد به سماع
چه محل جامه ي جان را كه قبا نتوان كرد
نظر پاك تواند رخ جانان ديدن
كه در آيينه نظر جز به صفا نتوان كرد
مشكل عشق نه در حوصله ي دانش ماست
حل اين نكته بدين فكر خطا نتوان كرد
غيرتم كشت كه محبوب جهاني ليكن
روز و شب عربده با خلق خدا نتوان كرد
من چه گويم كه تو را نازكي طبع لطيف
تا به حدي ست كه آهسته دعا نتوان كرد
به جز ابروي تو محراب دل حافظ نيست
طاعت غير تو در مذهب ما نتوان كرد
آنگاه که غرور کسی را له می کنی، آنگاه که کاخ آرزوهای کسی را ویران می کنی، آنگاه که شمع امید
کسی را خاموش می کنی، آنگاه که بنده ای را نادیده می انگاری ، آنگاه که حتی گوشت را می بندی تا
صدای خرد شدن غرورش را نشنوی، آنگاه که خدا را می بینی و بنده خدا را نادیده می گیری ، می
خواهم بدانم،دستانت را بسوی کدام آسمان دراز می کنی تا برای خوشبختی خودت دعا کنی؟. بسوی