شوخی شوخی

 

 دستمال كاغذي به اشك گفت:

 / قطره قطره‌ات طلاست / يك كم از طلاي خود حراج مي‌كني؟ /

 عاشقم / با من ازدواج مي‌كني؟

/ اشك گفت: / ازدواج اشك و دستمالِ كاغذي! / تو چقدر ساده‌اي / خوش خيال كاغذي! / توي ازدواج ما / تو مچاله مي‌شوي / چرك مي‌شوي و تكه‌اي زباله مي‌شوي


 مذکر بودن ? - دختر نيستيد 2 - هميشه خودتون هستيد(100 مدل آرايش نمي کنيد) 3 - فقط شما مي تونيد رئيس جمهور بشيد 4 - فقط شما مي تونيد بريد ورزشگاه آزادي و فوتبال ببينيد 5 - براي دعوا کردن به بابا يا داداش بزرگتر احتياج نداريد 6 - توي اتوبوس جاي بيشتري نسبت به دخترا داريد 7 - در کمتر از 10 دقيقه مي تونيد دوش بگيريد 8 - هر جور که حال کنيد لباس مي پوشيد 9 - در کمتر از 2 دقيقه لباس مي پوشيد و آماده مي شيد 10 - و مهمتر از همه اينکه شما هيچ وقت نمي ترشيد


 شبي غم با دل من گفتــگو کرد مــرا با چشـمهـايت روبــــرو کرد دلم مي گفت :«هرگز عاشقت نيست» ولي دست دلم را گريه رو کرد


 وقتي كبوتري شروع به معاشرت با كلاغها ميكند پرهايش سفيد ميماند، ولي قلبش سياه ميشود.... دوست داشتن كسي كه لايق دوست داشتن نيست اسراف محبت است- دكتر علي شريعتي

خیلی چاکرتیم هوامونو داشته باش خاک قدمتیم نوکرتیم آقا

قدی متوسط؛ صورتی درخشان؛ موئی سیاه و پیچیده؛

 

بینی ای کشیده؛ دو طرف پیشانی بی مو؛ برگونه او خالی سیاه

 

وبر بدن وی خالهای قرمز.

 

انسانی جلیل؛ شخصی با ابهت؛ به همه محامد آ داب

 

متصفف ، از همه صفات رذیله بر کنار؛ اثار زهد وعبادت از

 

سیمای او هویدا؛نشانه های خلوص وبندگی دروی به حداعلی؛

 

دوست و دشمن به برتری او مقر؛ و به عجز و ناتوانی  خود

 

معترف.

 

چشم اندازی  بی پایان ؛ دریائی  بیکران ؛ امواجی

 

خروشان . علم   او  ؛  راستی  علم  او!

 

مغزی بزرگ؛فکری مستقیم؛اندیشه ای عمیق.از او

 

می پرسند ؛ همه  میپرسند . میگویند ؛ مثل او نمیگویند.

 

حمله  میکنند ؛ شکست خورده به عقب برمیگردند . خطا

 

می گویند ؛ صواب میشنوند. مرکز اوست. محور اوست .

 

اگر امضا کرد ؛ درست است . اگر رد کرد ؛ نادرست است.

 

تاملی  در کار نیست ؛ مگر برای اینکه طرف  بیشتر  تشنه

 

شود.

 

دانایان در مقابل او نادان ؛ استادان در برابر وی

 

شاگرد ؛ هر چه ندانند او داند و بیامورزد وهر چه نفهمند او

 

درک کند وبفهماند .

 

هرکه او را میشناخت که میشناخت .  و هر که او را

 

نمی شناخت از همان دم که لب میگشود وسخن اغاز میکرد؛

 

می گفت ((به یقین این مرد ؛ عالم اهل بیت ،جعفر بن محمد

 

است)) .

 

در حضر ؛ خانه او مرکز فضیلت و محضر او دانشگاه

 

علوم وخود او برای استفاده های علمی  انگشت نما بود . هر

 

محققی برای رفع اشکال خود در برابر او زانو میزد وهر تازه

 

واداری  به منظور کسب فیض  به سوی  او  هدایت  می شد

 

هنگامی که  اهنک سفر می کرد وبه راه  می افتاد ؛

 

گویی  کاروانی از دانش و بینش است که به راه افتاده ؛ و

 

دائره المعارفی از فنون است که در وجود یک انسان گرد

 

آمده است .

هر جا که  وارد میشد ؛ محل  تجمع  تشنگان علم  و

 

 

ادب می گشت؛ و هرکجاکه می نشست دلباختگان معارف و

 

 

کمالات دور او حلقه  می زدند . جائی نبود که از پرتو نور

 

دانش او بیفروغ ماند ؛ وعاشق علمی نبود که از فضیلت او

 

کامیاب نشود .

 

موقعی که به مکه مشرف میشد؛ از خدا چنان سخن

 

 

می گفت و می گفت که گویی کعبه  صامت ؛ برای حا جیان

 

به سخن امده و خدای نادیده در برابر دیدگان آ نان مجسم

 

شده است. فضای عرفات و مشعر ومنی به آ واز و بیان او

 

آ شنا بودند . و آن بیا با نهای  مقدس  صدای تکبیر وتهلیل

 

او را تشخیص می دادند .

 

پرسش  های  آزمایشی  را  چنان مفصل  و روشن پاسخ

 

میگفت؛ که سوال کنندگان را شرمنده وازسوال پشیمانشان

 

می ساخت. سوال کوچکی را به طوری شرح وبسط می داد

 

که سائل مات و مبهوت می شد ،  و با  خود  می گفت : آیا

 

می شود انسان تا این اندازه وارد ودر علوم وفنون مختلف

 

اطلاعاتی  دامنه دار  داشته  باشد ؟!

 

اشخاصی را که به خیال خود معلومات داشتند، و در

 

 

مقابل وی خود را کسی می دانستند ، در میدان سنجش دانش ،

 

چنان بر زمین می کوبید که هیچگاه نمی توانستند  در مقابل

 

وی عرض  وجود کنند

 

مردم متکبر را که دستورات دین را بازیچه فرض

 

کرده ، و انها  را وسیله  رهبری  وگرد آ وری  مردم  عوام

 

می دانستندوشان خودرابالا تراز ان می پندا شتند که زیر بار

 

آ ن تکالیف  بروند ، چنان مجاب و قانع می کرد که  تا آ خر

 

عمرروی اعتراض نداشتند ، وبه فکر ایراد گرفتن و پرسیدن

 

از وی نمی افتادند .

 

آ ری ، این است ششمین پیشوای ما  ، امام صادق علیه السلام!

ادامس

نكته براي هر كسي كه با يك دختر سر و كار دارد .

۱-يك دختر مثل يك آدامس است ... جويدن طولاني هر آدامسي به جز بي مزه شدنش حاصلي ندارد .

۲- يك دختر مثل يك آدامس است ... هيج وقت آدامس نيم خورده كسي را به دهان نزاريد.

۳- يك دختر مثل يك آدامس است ... داشتن آدامسي كه نتواني بازش كني بانداشتنش فرقي ندارد .

۴- يك دختر مثل يك آدامس است ... آدامس زياد مانده ارزش جويدن ندارد .

۵- يك دختر مثل يك آدامس است ... هر از چندي به دندانهايتان فرصت استراحت هم بدهيد به هر حالآدامستان را مي توانيد عوض كنيد ولي دندانهايتان را نه .

۶-يك دختر مثل يك آدامس است ... به چشيدن طعم تنها " يك " آدامس اكتفا نكنيد. آدامسها در شكلها و , قيمتها و مزه هاي مختلف ساخته مي شوند .

۷- يك دختر مثل يك آدامس است ... فراموش نكنید كه پايان كار هر آدامسي سطل اشغال است . پس براي هيج آدامسي قيمت زيادي نپردازيد .

۸-يك دختر مثل يك آدامس است ... و ازدواج مثل قورت دادن آن ميماند .هيج احمقي آدامسش را قورت نمی دهد

۹- يك دختر مثل يك آدامس است ... داشتن يك بسته آدامس هميشه بهتر از داشتن فقط يك آدامس است .

۱۰- يك دختر مثل يك آدامس است ... حسرت آدامسي را كه دورش انداخته ايد را نخوريد . آدامس هاي خوشمزه ترهميشه پيدا مي شود.

حرفهایه دل

همیشه  اغاز کسی با ش که پایان تو باشد.

زندگی نکن برایه مردن /  بمیر برایه زندگی کردن.

لذتی که در فراق است در وصال نیست چون در فراق شوق وصال است و در وصال شوق فراق.

اینو بدون که تو دنیا فقط یه قلب بخاطرت میتپد  اون هم قلب خودته

وسلام

حرفهایه خودمونی

چقدر عجيبه که تا مريض نشي کسي برات گل نمي ياره تا گريه نکني کسي نوازشت نمي کنه تا فرياد

نکشي کسي به طرفت بر نمي گرده تا قصد رفتن نکني کسي به ديدنت نمي ياد و تا وقتي نميري

کسي تورو نمي بخشه پس همه رو حلال کن همين الان تو دلت بگو حلال بگو..... آفرين

اه از دست مردم

اگه لباسای معمولی بپوشیم می گن شما اصلا سلیقه نداری

 .اگه زیاد بگیم دوستت دارم می گن باز چه نقشه ای تو سرته

؟اگه نگیم دوستت دارم می گن پای کس دیگه ای وسطه؟

 اگه زیاد بهشون زنگ بزنیم می گن اعتماد نداری ؟

اگه یه مدت زنگ نزنیم می گن مثل اینکه سرت خیلی شلوغه؟

 اگه تو خونه زیاد بخندیم می گن دیونه شدی؟

 اگه نخندیم می گن چه مرگته لندهور؟

 اگه شام بخوایم می گن همش به فکر شکمشه اگه نخوایم می گن ها عاشق  شدی

حالا هم که عاشق شدیم میگن عشق گناهه 

یاد آوری

اگر روزي دستهاي سنگين زندگي انگشتهايت را رها‌ كرد، لحظه‌اي ترديد مكن، اين را بدان كه هميشه يك

 گوشه از بالهاي پرستو براي هجرت تو خالي است. با بنفشه‌ها كوچ كن و نزد من بازگرد. من كنار

تنهاترين لاله اين دشت بزرگ در تاريكي مطلق انتظار تو را مي‌كشم. پشت ردپاي مبهم خزان، برگهاي

پاييزي را قسمت مي‌كنند.وقتي مي‌آيي، گلبرگي از عاطفه را به رسم خوشايند ديار عشق برايم به

ارمغان بياور. اشكهايم را به پايت مي‌ريزم. بيا تا آفتاب از پشت پيوند دستهاي ما طلوع كند.اينجا

حرف خودمونی

کاش معشوق از عشقش طلب جان میکرد تا دگرهیچ بی سرو  پایی نمیشود یار کسی

حرف خودمونی

به بازار سياه رفتم براي خريدن عشق ولي در ابتداي ورودم روي كاغذي خواندم در غرفه هوس بازان عشق را به حراج گذاشته اند به قيمت نابودي پاك بازان

 

حرف خودمونی

گرعاشق شدي بايدبسازي هزاران رنج داردعشق بازي تو بايد باستمهايش بسازي مبادادرمصاف غم ببازي اگر عاشق شدي ترک جفاکن وفاداري توباعاشق دلان کن اگرقلبت هزاران بار بشکست اگربرتوغبارغصه بنشست اگراززندگاني تنگت آمد اگرازخَلق دنيا ننگت آمد مبادالحظه اي نوميدگردي مبادا ازخدا يت دورگردي توبرخيزآتش عشقت فزون کن هرآن جزمهريارازدل بُرون کن

حرف خودمونی

تا تواني رفع غم از چهرة غمناك كن در جهان گرياندن آسان است اشكي پاك كن

حرفهایه خودمونی

 مثل فنجاني مي شکنم تا در زباله داني فرامو شم کني ونه مثل شاخه اي که بسوزاني وخاکسترم را بر باد دهي اما مثل آينه مي شکنم تا هزار تکه شوينه 

وقتي به دنيا آمدم صدايي در گوشم زمزمه مي کرد که هميشه با تو هم هستم.گفتم کيستي؟ گفت : غم.خيال کردم غم بازيچه است در دست من که بعد ها با او بازي مي کنم..........اما حالا مي بينم که من بازيچه اي در دست غم هستم