نصر الله وحزب الله وشیخهایه عرب
| تنها تو ماندهای نصرالله! | |||||
|
| تنها تو ماندهای نصرالله! | |||||
|
|
| |
|
دلم پر است و هی بهانه میکند غروب را |
معلم پای تخته داد میزد
صورتش از خشم گلگون بود و دستانش به زير پوششی از گرد پنهان بود
ولی آخر کلاسيها لواشک بين هم تقسيم میکردند
آن يکی در گوشه ای ديگر جوانان را ورق می زند
دلم میسوخت به حال او که بيخود هایوهو میکرد و با آن شورو اشتياق تساويهای جبری را نشان میداد
بروی تختهای کز ظلمت تاريک غمگين بود
تساوی را چنين بنوشت و بانگ زد :
« يک با يک برابر هست »
از ميان شاگردان يکی برخاست
هميشه يک نفر بايد به پا خیزد
به آرامی سخن سر داد
که یک با یک برابر نیست تساوی اشتباهی فاحش ومحض اشت
نگاه بچه ها ناگاه به يک سو خيره شد
معلم مات بر جا ماند و شاگرد پرسید
اگريک فرد انسان واحد يک بود باز هم يک با يکی ديگر برابر بود؟
سکوت مدحشی بود و سئوالی سخت
معلم خشمگين فرياد زد
آری برابر بود
او به آرامی ادامه داد
يک اگر با يک برابر بود آنکه زور و رز به دامن داشت بالا بود و آنکه قلبی پاک و دستی فاقد از زر داشت پايين بود
یک اگر با یک برابر بود انکه صورت نقره گون چون قرص ماه داشتبالا نبود و ان که سیه چرده که مینالید پائین بود
يک اگر با يک برابر بود نان و مال مفت خواران از کجا آماده میگرديد؟
حال میپرسم يک اگر با يک برابر بود پس چه کسی ديوار چین را بنا میکرد يا چه کسی آزادگان را در
قفس میکرد؟
معلم ناله آسا گفت
بچه ها زين پس در جزوه هاتان بنويسيد
که یک با یک برابر نیست
باز همراه شما مدرسه ای می سازم
که در آن همواره اول صبح
به زبانی ساده مهر تدریس کنند
و بگویند خدا
خالق زیبایی....
و سراینده عشق ...
آفرییننده ماست
مهربانی است! که ما را به نکویی..
دانایی...زیبایی...
و به خود می خواند
جنتی دارد ،نزدیک ،زیبا و بزرگ
دوزخی دارد -به گمانم-
کوچک و بعید
در پی سودا ئیست که ببخشد ما را
و بفهماندمان
ترس ما بیرون از دایره رحمت اوست
در مجالی که برایم باقی است
باز همراه شما مدرسه ای می سازم
که خرد را با عشق ...
علم را با احساس...
و ریاضی را با شعر...
دین را با عرفان...
همه را با تشویق تدریس کنند
....
و معلم هر روز روح را حاضر و غایب بکند
و به جز ایمانش
هیچ کس چیزی را حفظ نباید بکند
مغز ها پر نشود چون انبار
قلب ها خالی نشود از احساس...
درسهایی بدهند
که به جای مغز ،دلها را تسخیر کند

از کتاب تاریخ جنگ را بردارند
در کلاس انشاء،هر کسی حرف دلش را بزند
غیر ممکن را از خاطره ها محو کنند
تا کسی بعد از این
باز همواره نگوید هرگز...
و به آسانی همرنگ جماعت نشود
زنگ نقاشی تکرار شود
رنگ را در پاییز تعلیم دهند...
قطره را در باران...
موج را در ساحل...
زندگی را در رفتن و برگشتن از کوه...
و عبادت را در خلق...
کار را در کندو...
و طبیعت را در جنگل سبز...
مشق شب این باشد
که شبی چندین بار
همه تکرار کنیم
عدل...
آزادی...
قانون...
شادی...
امتحانی بشود
که بسنجد ما را
تا بفهمند چقدر
عاشق و آگه وآدم شده ایم
در مجالی که برایم باقی است
باز همراه شما مدرسه ای می سازم
که در آن آخر وقت
به زبانی ساده
شعر تدریس کنند
و بگویند که تا فردا صبح
خالق عشق نگهدار شما....
من ظب العبایه الیل وتردن صبح عاشور ثوب الشر
و نسلت اسیوف و صفت الجیمان والفراس گرب والخایف اتئاخر
وتعاله الزماط ابساحه المیدان و من ابعید تسمع هظله العسکر
سبین الف ضذ سبیعن تتناخه و علیه ابلیس یتئمر
غشمرهم جهلهم جابهم للموتو تورطو بلعباس و الاکبر
بلحومه علی و عله المشرعه العباس و ما بیناتهم سبیعن الف حبتر
اخو اخیته الیگول انه ابهذاک الیوم ولی گاله نصین جسمه انطر
ابسیف اخو اسکینه اتشوف الساچر ذیچ نظل و تظل بلموت تتعثر
ابن غلنم وطارق چان بیهم زوم ولهم صیت عودک بلطعن و الکر
مالاگو علی ابن احسین عین ابعین یدرونه صگر بلموزمه امصگر
اجو یتختلون و حسبو بل فوز و خیبهم الوارث مرجله حیدر
ضربت علی المرحب عاده ابن احسین اببکر ابن غانم من صبت ما فر
وضربه المنسببه راس ابن ود طار بقلطارق اجددت من انکر
نص الجیش ثقب هذه ابو الحملات و های اسوالفه البلحرب تتکرر
کله اتحیرت و انظهل منه الرای و ایدیه اعله خده او قدت تتفکر
طول او حسن و مشیت مصطفی الکرار و شجاعه و عزم داحی الباب ابو شبر
امنین هلداحیه الی دحه الجیمانو خله الطف من دمهاهم لبس ثوب احمر
عگب ما شبع سیفه و شبغ رمحه ارواح حولهم عله العباس المشکر
طاحو بید اخو زینب تعال او شوف خله ارواح گبل الروس تتطایر
صارت ضجه وضغبره وعیای الخیل عین الشمس ضمه و السمه غبر
اظلمت دلهمت کربه ابغیمه موت دولاب و ظرب فر الساکر فر
غیامه و غوماهه ابصارمه العباس و میل الساعه دگ و گرب المحشر
ما ینلحگ عله سیف ابن داحی الباباسرع من النور و طاح بیهم کر
فوگ المشرعه دگ عرشه ابن داحی الباب و بیده احساب اهل البطل و المنکر
ما ینلحگ عله سیف ابن داحی الباب اسرع من النور و طاح بیهم کر
حلگ سیفه جهنم و وجرت بلغیض الی من مزید اتصیح من تسعر
فوگ المشرعه دگ عرشه ابن داحی الباب و بیده احساب اهل البطل و المنکر
لخادم العباس حکیم القیم ابن شیخ دوام القیم
عشق یعنی دائما در اضطراب
عشق یعنی تشنگی در شط آب
عشق یعنی لاله پر پر شدن
عشق یعنی در رهش بی سر شدن
عشق یعنی عاشق شیدا شدن
عشق یعنی گم شدن پیدا شدن
عشق یعنی مبتلا گشتن به درد
عشق یعنی عقل را تو کردی طرد
عشق یعنی هر دمی در جست وجو
عشق یعنی هجرت از من تا او
عشق یعنی حرف او بر روی چشم
عشق یعنی صبر در هنگام خشم
عشق یعنی دلبری دل ماندگی
عشق یعنی غربت واماندگی
عشق یعنی همچو آتش سوختن
عشق یعنی چشم بر او دوختن
عشق یعنی دائما در درد و رنج
عشق یعنی یافتن صد کوه گنج
يک قلب اسير که درد ها و رنجهای بی پايان مهمان او هستند . قلبی که هميشه از زخمهايش خون جاريست . قلبی که در ميان عشقها و روشنايی زندگی به خواب ميرود و وقتی بيدار می شود از سر گشتگی و بی پناهی خود آگاه می شود و فرياد می زند ايکاش بميرم ......با آ رزوهای بيهوده ديگر در انتظار جه اميدی نشسته ام ؟ رويا های زندگيم کو ؟ ....آرزوهای جوانيم کو ؟......روشنی اميد ها يم کو ؟.......اين قلب اسير چنان بهت زده و بی تفاوت به زندگی نگاه می کند که هرگز غمی ندارد ظا هرش آرام و خاموش است اما ٬ وای از غمهای پنهان و سوزانش ......ولی اينگار اين قلب درد کشيده ديگر از تحمل دردها و مشقتهای زندگی خسته شده ٬ چون نه شکايتی می کند ٬ نه ناله ای سر میدهد و نه اشکی می ريزد ٬ فقط می لرزد و آرام می سوزد .....اما نه ......نه ....هنوز نيرويی وجود دارد که قلبم را تسکين دهد ...اين نيرو ٬ نيروی قلب و احساس کسی هست که در بد ترين شرايط هم منو تنها نگذاشته ٬ با اين که حر فام خسته کننده و غذاب آور بوده هيچ گاه شکايتی نکرده .....
آری به تو هستم ٬ به تو که دنيای تاريکم را روشن کردی ....
به تو که نا اميد هايم را به اميد تبديل کردی ....
تو امروز با حرفات خيلی چيز ها را به من ثابت کردی
حرفات به من جان تازه ای داد .................
امروز احساس شادی می کنم و به خا طر بزر گی روحت ٬ و پاکی قلبت دوستت دارم
امروز خوشحالم و راضی از تو ممنونم.......ممنون
نازنین