یادت همیشه به چشمهایم برابر است

گویی دلم به چشهمایت برادر است

یخنامه های شعر دلم را ندیده ای ؟

در یاد یادگاری چشمت شناور است

حیران نمانده ام  كنون غزال چشم تو

اینگونه در دلکم چون شناور است

من از تبار غریبانه ها چه گویم باز

از کوچ خود به من نگو که درد آور است

در فصل مردن کشتی به روی آبها

ساحل نشسته ی بدبخت خوش باور است!!!

هیهات  در کویر سینه ی ماها افق نبود

سنگینی غروب با شب ماخواهر است

در سبقت ادبی مانده ایم در عبث

بیهودگی به لودگیهایمان داور است

هر گاه اولین بیت غزل را کنم شروع

انگار مرده ام این بیت بیت آخر است

ای کاش

کاش ما با هم و تنها باشیم

فارغ از اینهمه تن ها باشیم

کاش ما در دل هر پنجره ای

نفسی گرم  ولی "ها "باشیم

آری از جنس کبوتر باشیم

دال پیوسته به  آزا باشیم

کودکی در بغل همدیگر

هر دو محتاج به لا لا باشیم

بار کج را که به منزل نبرند

چون ترازوی  به هم تا باشیم

کاش در رود حوادث  با هم

سنگ باشیم و شکیبا باشیم

عادت کردن سخته

نذار بهت عادت کنم

....جدایی سخته گل من یه روز تو از این جا می ری .

..می شکنه تنها دل من نذار بهت عادت کنم

...دچار یعنی موندگار تو که نمی مونی پیشم

...داغتو رو دلم نذار نذار بهت عادت کنم

...تا که جدایی سخت نشه نهال عشقو بسوزون

 ...تا که یه روز درخت نشه ما که بهم نمی رسیم

..حتی توی خواب و خیال قسمت ما یکی نشد

...حتی توی فنجون فال نمی شه این پله ها رو دوتا یکی کرد و رسید

دیواره سنگه بینمون نمی شه دیوا رو ندید ... نذار بهت عادت کنم .......

گلایه من

هر چه گلايه دارم بر باد مي نويسم

با بغض ساكت خود فرياد مي نويسم

بي ياد چشمهايت دي با من است هميشه

اسفند عشق خود را مرداد مي نويسم

شهريور نگاهت ارديبهشت من شد

با سبزي نگاهت خرداد مي نويسم

با هر بهانه تو صدها بها گرفتم

نازت اگر بگيري ايراد مي نويسم

دادي اگر تو دادم داد تو را نويسم

ورنه هزار قصه بيداد مي نويسم

شيرين اگر نباشي اي ليلي زمانه

با تيشه روي سينه فرهاد مي نويسم

لطفي اگر نمايي با زاغ ابروانت

در اين خرابه دل آباد مي نويسم

صد ها اسير دارد زنجير زلفهايت

با كسب يك اجازه آزاد مي نويسم

هرگز نترس بانواينكه گلايه گويم

هر چه گلايه دارم بر باد مي نويسم

این پنجتا (2)

براي همدليهايت دلم ناگفته ها دارد ز دوريت دلم بي تاب و يکصد غصه ها دارد نگاهت را ز من کردي دريغ اي گل و رفتي هان نگفتي بلبلت گريان همه شب ديده ها دارد چرا از من گريزاني مگر از من چه بد ديدي دريغ از خود مکن عشقم که در خود قصه ها دارد نگاهم راز چشمت را نفهميد و جدا گشتيم وداعي اين چنين با من نگارم بس جفا دارد شدم تنها و ديده پر ز خون اينک مکن با من غريبي کز غريبي نسل عاشق کشته ها دارد کشيدم بار اين غم را به دوشم نازنين اما ندانستم که شمعي چون تو صد پروانه

يقين آنان كه پژمرده شدند اميدي براي طراوت نداشتند

داشته باشی و از تجربه های قبلی استفاده کنی دلت رو بدتر میشکنه و میذاره میره بد دیگه هیچ چی برات مهم نیست و از اون به بعد می شی اون آدمی که هیچ وقت نبودی............ واگه یه آدمه خوب باهات دوست بشه تو دلش رو می شکنی که انتقام خودت رو بگیری و اون میره با یکی دیگه........ اینطوریه که دل هم رو میشکنن و کسی دیگه به عشق احترام نمیذاره

براي همدليهايت دلم ناگفته ها دارد

ز دوريت دلم بي تاب و يکصد غصه ها دارد

 نگاهت را ز من کردي دريغ اي گل و رفتي

 هان نگفتي بلبلت گريان همه شب ديده ها دارد

 چرا از من گريزاني مگر از من چه بد ديدي

 دريغ از خود مکن عشقم که در خود قصه ها دارد

 نگاهم راز چشمت را نفهميد و جدا گشتيم

 وداعي اين چنين با من نگارم بس جفا دارد

 شدم تنها و ديده پر ز خون اينک مکن با من غريبي

 کز غريبي نسل عاشق کشته ها دارد

 کشيدم بار اين غم را به دوشم نازنين

 اما ندانستم که شمعي چون تو صد پروانه دارد

بزرگي مي گفت : يادت باشه به کسي دل نبند چون اين دنيا اينقدر کوچيکه که دو تا دل توش جا نميشه اما اگه دل بستي مواظب باش اونو از دست ندي چون اين دنيا اينقدر بزرگه که ديگه نمي توني پيداش کني

 

 

فالگیر

فالگیر 

فهمید دارم حسرتی، داغی، غمی ؛  فهـمید

از حجــم اقیــانوس دردم شبنــــــمی فهمید

می گفت یک جــایی دلم دنبال آهویی است

فــال مــرا فــهمی نفــهمی مبهــمی فـهـمید

این کـولی زیبــا دو مــاه از ســـال می آمد

وقـتی کــه می آمد تمــام کــوچه می فهمید

اوداشـت هفـــده سـال- یا کمــتر- نمی دانم

مـی شد از آن رخسـار زرد گنــدمی فهمید

امسـال هــم وقتـی که آمد شهــر غـوغا شد

امسـال هــم وقتـی کــه آمـد عالــمی فهمید:

مـو فالـگیرم... اومدم فالت بگــیرم.... هـا

فهــمید دارم  اضـطرابی ،  ماتمـی ؛  فهـمید

دستــم به دستـش دادم و از تب ،تب سردم

بی آنکـه هـذیان بشـنود از مـن کمی فهمید

بخـتت بلـنده... ها گلو! چشمون دشمن کور

راز تــونـه گـفــتـم  پریـنــو آدمــی  فـهـمید

هی گفت از هر در سخن ؛  از آب و آیینه

از مهـره  مار و طلسم و هر چه می فهمید

بـا اینهـمـه او کــولی خــوبی نخــواهـد شـد

هـرچـند از باران چشـمـم  نـم نـمی  فهمـید

مــی خـــوانــد از آیـیـــنه راز مــاه را امـا

یک عمـــر من آواره اش بودم، نمی فهمید

زندگی

زندگی یک نردبان منحنی ست
عاقبت این نردبان افتادنی ست
لاجرم هرکس که بالاتر نشست
استخوانش سخت ترخواهد شکست
*****

گفته بودی فردا
پشت این پنجرها
غنچه ای می روید
وکسی می آید
روشنی می آرد
اکنون
دیرگاهی ست که من
پشت این پنجرها
بیدارم
ولی اینجا حتی
بوته خاری هم نیست
من دگرمی دانم
خانه ام تاریک است
وهمواره بی تو آسمان بارانی است 
*****
                                                                                                                              این همه خونی که دنیادردل مامی کند
جای ماهرکس که باشد ترک دنیا می کند
هرزمان گویم که من هم ترک دنیا می کنم
چون که فردا می شود فرداوفردا می کنم...

این پنجتا رو بخون

گفتمش آغاز درد عشق چيست؟..... گفت آغازش سراسر بندگيست ......گفتمش پايان آن را هم بگو...... گفت پايانش همه شرمندگيست ........گفتمش درمان دردم را بگو...... گفت درماني ندارد، بي دواست ....گفتمش يک اندکي تسکين آن...... گفت تسکينش همه سوز و فناست

 

اي شب از روياي تو رنگين شده سينه از عطر تو هم سنگين شده اي به روي چشم من گسترده خويش شاديم بخشيده از اندوه بيش همچو باراني كه شويد جسم خاك هستي ام ز آلودگي ها کرده پاک اي طپش هاي تن سوزان من آتشي در سايه مژگان من اي مرا با شور شعر آميخته اين همه آتش به شعرم ريخته چون تب عشقم چنين افروختي لاجرم شعرم به آتش سوختي اي دو چشمانت چمنزاران من داغ چشمت خورده بر چشمان من بيش از اينت گر كه در خود داشتم هر كسي را تو نمي انگاشتم

 

عشق آتش است ،اما آتشي سرد . با وجود اين بايد در اين آتش سوخت،اين آتش فقط براي تطهير کردن مي سوزاند، ناخالصي است آن چه ميسوزد و آنچه ميماند، طلاست. نگران رنج عشق هم نباش زيرا خواهان خراب کردن توست تا دوباره آبادت کند. فراموش نکن دانه بايد شکسته شود و گرنه درخت چگونه ميتواند متولد گردد؟؟! رود بايد به انتها برسد و گرنه چگونه ميتواند به دريا ملحق شود ،پس راحت باش و در عشق بمير! و گرنه چگونه

 

من پذيرفتم شکســــــــت خويش را پندهاي عقل دور انديش را من پذيرفتم که عشق افسانه است اين دل درد آشنا ديوانه است ميروم از رفتن من باش شــــــــــــاد از عذاب ديدنم آزاد باش گر چه تو زودتر از من ميـــــــــــروي آرزو دارم ولي عاشق شوي آرزو دارم بفــــهـــــمي درد را تلخي برخورد هاي سرد را

 

جاده بی انتهاست می دونم مرگ هم سهم ماست می دونم قسمت چشمای بارانی گریه ای بی صداست می دونم مادرم با نگاه خود می گفت زندگی اشتباست می دونم یک نفر باز بهانه می گیرد در دلش جای پاست می دونم همسفر به فکر رفتن و دل در غم جاده هاست می دونم می سپارم تو را به آیینه ها چون که بی ریاست می دونم ما به جرم نکرده می سوزیم زندگی بی وفاست می دونم

افتاد درختی

افتاد در ختی مرد جنگل که نمی داند

یک زنجره در سوگش افسوس نمی خواند

حالا که در ختان را جنگل به درو داده

ای کاش خدا جنگل با صاعقه سوزاند

شبها که تن جنگل از گامها خالیست

یک شب پره ای حتی در خانه نمی ماند

صد دیم پر از پنبه دستار اگر گردد

خونی که فرو چکد از شاخه نخشکاند

زخم تو و من کاری صد ساقه تبر خورده

دانی که خود جنگل پندار نرنجاند

 

 

 

داد می زد نان خشک نمکی

برف باریده بر روی و سر کمکی

این همان آبرو داری جبر است

تا نگردد دستهای غلط کمکی

درب ها می شوند یک یک باز

خنده هایی ز روی ناز الکی

کاش می شد دراز به سوی او دستی

جرعه ای آب استکانی خنکی!

کودکی گاه می کند نگاهی تلخ

گاه هم سخره و خنده زنکی

عشوه ها می کند زنی هرزه

مردکی می کند نگاهی چپکی

کودکی در شعاع کوچه گداست

نمکی می دهد به دست او پفکی

مرد عینک زده سوار سمند

می زند چرخ او را خرکی

می شود پهن در تن کوچه

خرت و پرتی حقیر کجکی

آه ای خدای آشکار و نهان

بازگو تو کجا می پلکی

من شمع آهم

 

دل از من شیشه از تو سنگ بهتر

 فراق از تو دو پایش لنگ بهتر

بیا ساز دلم را سخت بنواز

در این جنگ و گریز آهنگ بهتر

 

من شمع آه آلوده ام هر گز فراموشم نکن

با آه های سرد خود بیهوده خاموشم نکن

از زخمهای کهنه ات لختی نیاساید دلم

دیگر دروغ ای مهربان پیوسته در گوشم نکن

تو خستگیهای مرا با من گذار و در گذر

من مات عشق وماتمم با غم هم آغوشم نکن

یکبار دیگر با نمک با خود ببر چشم مرا

در عمق چشمان خودت محتاج چاووشم نکن

گیسوی شب سانت مرا برده است تا کفر سیه

چشم سیاهت را مگیر از من سیه پوشم نکن

کالا نکن این عشق را شاید ضرر کردی بسی

خاموش کردی شمع من اما فراموشم نکن

سلام بامزه

سلام

سلام آقای جورج بوش

  نامت

در کنار کارتل ماشین چقدر مفید است

اما خودت چی ؟

ای کاش همراه خانواده

      میهمان

 شبهای بندری مدیترانه می شدی

توریست وار!

و زیبا می شد شبهای خانواده ات

ای   اینک

     نامت حتی از ماشین هم بیزارم می کند

آقای بوش

شبهای ما بی پوشش

همراه پشه

شبهای تو با کوشش

همراه عذاب وجدان !

من کاری با دیگران ندارم

آرامش می خواهم

     ای کاش 

 روزی کنار دجله بودی بی سلاح

زیبایی طبیعتش مفتونت می کرد

چقدر به اسلحه می نگری ؟

گاهی هم به طبیعت نگاه کن

بد نیست.

زیبایی های کابل

مسخت نمی کند ؟

کوهستانهای بلند افغانستان

که با تو برفهایشان قرمز شده اند

نوه هایت تاریخ خواهند خواند ؟

چگونه ؟

آنروز که تو نیستی !

برای ما لبخند بیاور نه تبر و گلوله

تبسم چیز بدی  نیست

امتحان کن

امتحان کن

خواهش می کنم امتحان کن

غزل برایه خوش سلیقه ها

بیابیا گذشته را مرور بکنیم

غروب غمگنانه را سرور بکنیم

بهار وار از این خزان زرد و یخین

سوار اسب عشق خود عبور بکنیم

نشاط را چو تحفه ای برای تنگی دل

اگر چه کم ولی چو مور بکنیم

قفس چه تنگ گشته است بیا بیا

به میل عشق جغد غم کور بکنیم

بیا به سعی و مروه تا حرای سجود
بیا که فتح قله های غرور بکنیم

بیا به گرمی عشق خدا قسم بخوریم

سیاهی شب را کمی قصور بکنیم

برای دیدن تنها عروس شبها کاش

تمام هستی خود را حضور بکنیم

بیا ز ذهن کودک بدبخت دلتنگی

سکوت خسته را کمی دور بکنیم

بیا که مادران تب آلوده را غمگین

برای دیدن نعشی صبور بکنیم

نشد اگر زمانه با دلی خوش رقص

زمان هرزه صفت را قبور بکنیم

 

 

بیاید اهل شهرداد باشیم

بیایید اهل شهر داد باشیم

واز بند منی آزاد باشیم

اگر شیرینی لیلی نداریم

کمی تا قسمتی فرهاد باشیم

شکوه عشق را جشنی بسازیم

کمین مرگ هر بیداد باشیم

زمستانی ترین قلبها را

گل خورشید یک مرداد باشیم

خرابیهای دل را ساده گیریم

کمی اهل خراب آباد باشیم

کدورت را بگیریمش به سخره

دمی گیریم و سبز و شاد باشیم

کویر تشنه خاموش شب را

چراغ آویزه از شمشاد باشیم

چرا اینقدر تکرار و تاسف ؟

نباید در پی رخداد باشیم

 

 

انتظار

تقدیم به تمامیه نامردهایه جهان که منو تنها گذاشتن

گمشده من...

بذار بگم چه خسته ام،در بدرم،شکسته ام زير خاکستر سرد و خاموش درد برای روز

مرگی ها عزا گرفته ام؛

چه هوايی داشت آن کوچه باغ چه آوازی می خوندند بلبل و زاغ ؛

چه خيالی اون روزا رو ياد من مياره؛من وتو روزی و روزگاری داشتيم تازه و داغ؛

يک شبی از اون شبا که مست خواب تو بودم؛تندری بی رحم وزيد منو از ريشه بريد،

برد و برد...رحم نکرد يه جای غريب و دور گوشه ای ساکت و کور؛

حالا تنها و اسير واسه تن پوش خودم حرير گيسوهاتو کم ميارم؛

نيستی تا بدوني، نیستی تا ببينی واسه مرحم زخمهام،واسه تلخی دلتنگی هام

لالايی شبهاتو کم ميارم؛

ای گل عاشق خندون،قصه نم نم بارون چی می شد يه روز بياي،

همراه ابرا و باد بر سر آسمون من تا پر عطر تنت بشه هوای من؛

واسه من تن پوش گيسوت مرحم زخم شبم بشه؛

بذار بگم چه خسته ام،در به درم،شکسته ام...

شاد باشی و برقرار در پناه پروردگار،اونی که هيچ وقت تو رو نمی بره از ياد..

دوستت دارم

وقتی باران بی بهانه می بارد.

 

وقتی تو کنارم نیستی ،

 

وقتی حتی جاده ها هم بوی انتظار می دهند ،

 

وقتی غریبانه به تو می اندیشم و

 

وقتی صادقانه برای دیدارت اشک می ریزم ،

 

درمیان دلتنگی فریاد می زنم :

 

 دوستـت دارم

 


 

آينه ی سفر
 

مسافر از کنارِ من ساکتُ بي صدا گذشت
 
رفت تا تو خاطرات من شايد بشه يه سرگذشت
 
مسافري که هر قدم با منُ مثلِ سايه بود
 
منُ تو غُربت جا گذاش، رَف با بودُ نَبود
 
مسافِرِ خسته ي مَن، مَن از تو خسته تَر بودم
 
تُو رفتيُ پَر کشيدي، مَن که کبوتر نبودم
 
رفتي رسيدي آسمون، خوب مي دونم قَد کشيدي
 
امّا تو آينه ي َسَفر، چشماي خيسُ نديدي
 
دلم مي خواد داد بزنم، نفرين بِه هر چي سَفرِه
 
آخرِ قصّه ي سفر، اين عشقِ که دربِدرِ
 
سفر اَگِه قصّه باشه، آخرِ قصّه مُردَنِ
 
از غصّه دل شکستنُ، به گريه دِل سِپردن ِ
 
مسافِرِ ساده ي من، از کي فرار کردي بگو
 
نيستي ولي خيالِ من، نشسته با تُو روبرو
 
فاصِله بينِ منُ تُو، دُرُستِه صد تا نَفَسِه
 
امّا هواي ِ سبزِ تُو، پيشِ دلَم تو قَفسِه....

دل من شده دیوونه حسین

دل کجا دارد به جز میخانه ی عشق حسین

عاشقی کن تا شوی دیوانه ی عشق حسین

ساقی از خمخانه ی عشق حسینم می بده

مست عشقم باده سرشار و پیا پی بده

تا شبی در جمع سر مستان وی مستی کنم

فخر بر عالم فروشم ناز بر هستی کنم

دل حسین بن علی دلبر حسین بن علی

می حسین بن علی ساغر حسین بن علی

بی خودم کن تا شبی بیغش می بیغش زنم

مست و گردم بر سر و سامان خود آتش زنم

یا رب امشب از شراب گریه بنیادم ببر

هر چه از رخسار معشوق است از یادم ببر

مست و گردم مست مست مست مست مست مست

از شراب ناب ناب ناب ناب ناب ناب

ساقی و میخانه و پیمانه باشد دین من

اشتیاق دیدن ساقی بود آیین من

جان من جانان من عشق و ایمانم حسین

درده بی درمانم عشق است و درمانم حسین

دین من دنیای من امروز و عقبایم حسین

یار امروزم حسین دلدار فردایم حسین

ساقیا صبح است و می را تازه کن

یاد از آن یار پر از آوازه کن

عشق و یعنی عشق و یعنی عشق و یعنی

عشق و یعنی عشق و یعنی آبرو یعنی شرف

تا ابد تسلیم سلطان نجف

عشق و یعنی عشق و یعنی یاد رویش در نماز

شهره ی تکبیر اما سرفراز

عشق و یعنی عشق و یعنی روز و شب در زمزمه

بردن نام قشنگ فاطمه

عشق و یعنی عشق و یعنی عشق و یعنی عشق

و یعنی چشم و ابروی حسین

سر نهادن رو زانوی حسین

عشق و یعنی عشق و یعنی عشق ویعنی  

عشق و یعنی خون دل در پای یار

عشق و یعنی بوسه بر دست نگار

عشق و یعنی عشق و یعنی

عشق و یعنی عشق و یعنی لا فتا الا علی

نفی هستی از همه الا علی

عشق باز اول عالم خداست

اولین معشوق حق مولای ماست

هر دو عالم یک طرف یک موی زینب یک طرف

باز و سنگین تر شود آن دل که مال زینب است

عفت و عصمت ز بعد فاطمه

این معانی را به زینب داده است

در گذرگاه شقایق های سرخ

باغبانی را به زینب داده است

قهرمانان قیام کربلا

قهرمانی را به زینب داده است

بر فراز تل میدان نبرد

دیده بانی را به زینب داده است

کاش می گشتم سگ دربار او

نه فلک حیران شده از کار او

کار او در هر دو عالم دلبریست

در مقام اولین و آخرین

تا نفس در سینه روز و شب بود

دم حسین و بازدم زینب بود

حق پرستان را هوایی می کند

می پرستان را خدایی می کند

نام او بر تاج مهدی منجلیست

در مقامش بس که آقایش علیست

بیرق خون خواه شاه کربلا این مطلب است

اهل عالم هوش باشید این سپاه زینب است

چون صلاه تعلیم عالم می نمود

رکن اول قبله و سر قبله گاه زینب است

سر در دارالشفاسینده یازیوپ دور یا حسین

نسخه ورسه ابتداسینده یازوپدور یا حسین

هر کجا هر کسی دیدم که در تاب و تب است

از غم و از غصه های زینب است

شبی غمگین

شبی غمگین شبی بارانی و سرد

 مرا در غربت فردا رها کرد

دلم در حسرت دیدار او ماند

مرا چشم انتظار کوچه ها کرد

 به من می گفت تنهایی غریب است

 ببین با غربتش با من چه ها کرد

 تمام هستی ام بود و ندانست

که در قلبم چه آشوبی به پا کرد

 و او هرگز شکستم را نفهمید

 اگر چه تا ته دنیا صدا کرد

کاش

کاش

کاش رویا هایمان روزی حقیقت می شدند

تنگنای سینه ها دشت محبت می شدند

سادگی ، مهر و صفا قانون انسان بودن است

کاش قانونهایمان " یک دم " رعایت می شدند

اشکهای همدلی از روی مکر است و فریب

کاش روزی چشم هامان با صداقت می شدند

گاهی از غم می شود ویران دلم ،

ای کاش بین دلها غصه ها مردانه قسمت می شدند

اجازه هست بنده خدا...

بگذار که در حسرت ديدار بميرم... در حسرت ديدار تو بگذار بميرم... دشوار بود مردن و روي تو نديدن... بگذار بدلخواه تو دشوار بميرم... بگذار که چون ناله مرغان شباهنگ... در وحشت و انوده شب تار بميرم... بگذار که چون شمع کنم پيکر خود آب.... دربستر اشک افتم و ناچار بميرم... ميميرم از اين درد که جان دگرم نيست... تا از غم عشق تو دگر بار بميرم... تا بوده ام اي دوست وفادار تو هستم... بگذار بدانگونه وفادار بمي

 اجازه هست بشم فدات؟ اجازه هست تو شعر من اثر بزاره خنده هات؟ شب که مياد يواش يواش با چشمک ستاره هاش، اجازه هست ازآسمون ستاره کش برم برات؟ اجازه هست بياي پيشم بگم دوست دارم ؟ تو هم بگي دوسم داري؟ بريم تو باغ اطلسي بي رنج و درد و بي کسي بهت بگم اجازه هست گل روي موهات بزارم؟ اجازه هست خيال کنم تا آخرش مال مني؟ خيال کنم با رفتنت دل منو نميشکني؟ اجازه هست بشم فدات ؟برم به قربون چشات؟

شهر ارزو

توی شهر آرزوها منم اون کولی ساده...می چکه از دوتاچشمام اشک غربت روی جاده توی بن بست زمونه منم اون کولی ساده...یه ستاره ای ندارم تو تموم آسمونم گم شدم تنها وبی کس توی چادر سیاهی...توی این دوره زمونه یه اسیر بی پناهم بی پناهم ...بی پناهم .. بی پناهم ...بی پناهم