دوستت دارم
وقتی باران بی بهانه می بارد.
وقتی تو کنارم نیستی ،
وقتی حتی جاده ها هم بوی انتظار می دهند ،
وقتی غریبانه به تو می اندیشم و
وقتی صادقانه برای دیدارت اشک می ریزم ،
درمیان دلتنگی فریاد می زنم :
دوستـت دارم

آينه ی سفر
مسافر از کنارِ من ساکتُ بي صدا گذشت
رفت تا تو خاطرات من شايد بشه يه سرگذشت
مسافري که هر قدم با منُ مثلِ سايه بود
منُ تو غُربت جا گذاش، رَف با بودُ نَبود
مسافِرِ خسته ي مَن، مَن از تو خسته تَر بودم
تُو رفتيُ پَر کشيدي، مَن که کبوتر نبودم
رفتي رسيدي آسمون، خوب مي دونم قَد کشيدي
امّا تو آينه ي َسَفر، چشماي خيسُ نديدي
دلم مي خواد داد بزنم، نفرين بِه هر چي سَفرِه
آخرِ قصّه ي سفر، اين عشقِ که دربِدرِ
سفر اَگِه قصّه باشه، آخرِ قصّه مُردَنِ
از غصّه دل شکستنُ، به گريه دِل سِپردن ِ
مسافِرِ ساده ي من، از کي فرار کردي بگو
نيستي ولي خيالِ من، نشسته با تُو روبرو
فاصِله بينِ منُ تُو، دُرُستِه صد تا نَفَسِه
امّا هواي ِ سبزِ تُو، پيشِ دلَم تو قَفسِه....
و یبقی الحسین