غزل نگاه
***********
يا شبي چشم مرا باچشم خود مسروركن
جان مولا يا نگاهت را زچشمم دوركن
خود نمي داني كه چشمانت چه غوغا مي كند
يا ببند آن چشم را يا چشم ما را كوركن
داغي خورشيد در لبهاي تو گم گشته است
درد لبهاي مرا دارو بده ممهور كن
از لبان بوسه خواهت كاش چينم غنچه اي
تا بچينم چشم مستت را كمي مخموركن
سينه اي داري كه در آن كوه يخ جا كرده است
يا بكش مارا ويا آن سينه را مستوركن
آذراي آتش نشان اشتياق عشق من
يا بسوزان عشق را يا وصل را مقدوركن
روي لبهايت فقط حس پر پروانه هاست
شمع سردم را بسوزان ماتمم را سوركن
در ميان جنگل مويت پريشان خفته ام
يا وصالي ده مرا يا هيكلم در گوركن
+ نوشته شده در سی ام شهریور ۱۳۸۷ ساعت ۹:۲۰ ق.ظ توسط سید ایاد موسوی
|
و یبقی الحسین