افتاد در ختی مرد جنگل که نمی داند

یک زنجره در سوگش افسوس نمی خواند

حالا که در ختان را جنگل به درو داده

ای کاش خدا جنگل با صاعقه سوزاند

شبها که تن جنگل از گامها خالیست

یک شب پره ای حتی در خانه نمی ماند

صد دیم پر از پنبه دستار اگر گردد

خونی که فرو چکد از شاخه نخشکاند

زخم تو و من کاری صد ساقه تبر خورده

دانی که خود جنگل پندار نرنجاند

 

 

 

داد می زد نان خشک نمکی

برف باریده بر روی و سر کمکی

این همان آبرو داری جبر است

تا نگردد دستهای غلط کمکی

درب ها می شوند یک یک باز

خنده هایی ز روی ناز الکی

کاش می شد دراز به سوی او دستی

جرعه ای آب استکانی خنکی!

کودکی گاه می کند نگاهی تلخ

گاه هم سخره و خنده زنکی

عشوه ها می کند زنی هرزه

مردکی می کند نگاهی چپکی

کودکی در شعاع کوچه گداست

نمکی می دهد به دست او پفکی

مرد عینک زده سوار سمند

می زند چرخ او را خرکی

می شود پهن در تن کوچه

خرت و پرتی حقیر کجکی

آه ای خدای آشکار و نهان

بازگو تو کجا می پلکی